تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

کدام راه از این دوبهتر؟

راه رستگار یا راه دروغکار؟

این حقیقت را باید دانشمند به دانا بگوید

تا ازاین پس که دانشمندی نیست

نادان،مردمان را نفریبد.

ای مزدا هورا،

باشد که:

رازوهومن(عشق به توومنش پاک)

برهمگان آشکار شود.

(توخود ای مزدا هورا

در پاک منشی آموزگار ما باش)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:5  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

  کلودیو کاروویوالی پسر یک نجار اهل ناپل بود که سالها پیش در دوران جوانی به واسطه آنچه او توهم پیچیده می نامید نابینا شد. هنگامی که کلودیو به دنیا آمد سیزده سال از نابینا شدن پدرش می گذشت و کسی فکر نمی کرد نابینایی پدر باعث نابینایی فرزند شود هنگامی که خانواده کلودیو متوجه این نقص دردناک در وجود این کودک زیبا و دوست داشتنی شدند غمی جانکاه خانواده را فرا گرفت پدر افسرده ترین روزهای زندکی را پشت سر گذاشت واز جان دادن به چوبهای خاموش باز ماند ، مادر نیز نقش خود را در روشنایی بخشیدن به خانه به فراموشی سپارد ودر واقع این تمامی خانواده کاروویوالی بودند که در اندوه پیچیده ای به سر می بردند . تا روزی که پدر خانواده پس از مدتی غوغای درون خود را به آرامش فرا خواند وبا خود  عهدی دوباره بست آنگاه همسرش ماریانا را پیش خود خواند  و به او گفت  روبرویم بنشین اندکی جلوتر آنگاه دستانش را پیش برد دستانی که از زخمهای مبارزه با چوبهای خشک دارای ویژگیهای خاصی شده بودند،همچون مهربانی و صلابت،  دستهایی که میدیدند. با دستهایش صورت خسته ماریانا را لمس کردو اشک جاری شده از چشمش را که از دو سوی بر روی گونه هایش سرازیر بود پاک  کرد و به او گفت ماریانا من میتوام به کمک تو و خدایی که مطمئن هستم کلودیو را بسیار عزیزمی دارد .به خودمان و کلودیوی عزیز کمک کنم اول تو و بعد تمامی خانواده کاروویوالی در این راه بامن سهیم خواهند بود او میتواند بدون داشتن چشمهایش هم از دیوارتاریکی گذر کند و زندگی را با تمامی حس خوشایند پاک و رنگهای بی نظیرش بشناسد حتی بسیار زیباتر از انبوه آدمهایی که چشمانشان هرگز زندگی را نشاخته اند وتصورشان از زندگی بیش از لحظه ای بی مقدار را در خودثبت نکرده است . من بسیار فکر کرده ام ، سالها چشمانم با رنگها، خارج از دیوار تاریکی آشنا بوده اند تا آنگاه که آنهارا توهم پیچیده از من گرفت ولی بعد از آن بود که توانستم بخواهم و بهتر ببینم من تمامی وجودم چشم شد تو نیز با من باش و بدان پسرمان بهتر از هر کسی خواهد دید،من به تو قول خواهم داد. دستان من دروغ نمی گویند چرا که هم میبینند و هم حرف می زنند ، ماریانای عزیزم من دوباره به چوبها جان خواهم داد  وتو به خانه ات زندگی خواهی بخشید .

 اینگونه بود که کلودیو دوباره متولد گردید تا یکی از بی نظیرترین انسانهای عصر خویش باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:17  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 امروز دستانم در باغچه گل دادند چند دقیقه ای نشستم و به آنها نگاه کردم عجیب بود ساقه هایی خشکیده که تنها امید مرا از کندن آنها باز می داشت ، اما امروز گل دادند باورتان میشود؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:36  توسط مسعود امیرجلالی  | 

چند سال قبل سفری به اروپا داشتم که بطور اتفاقی در یکی از کتابخانه های شهر زیبای فلورانس با فردی به نام پائولو جولیانی آشنا شدم مردی حدوداً چهل و چهار ساله بسیار خوش تیپ و متشخص این آشنایی زمینه یک پیوند دوستی را برای ما فراهم نمود ، پائولو مدرس دانشگاه هنر فلورانس وتحصیلاتش در زمینه روانشناسی اجتمایی وتاریخ هنر بود از آنجا که آشنایی خوبی به زبان انگلیسی داشت توانستیم ارتباط خوبی با هم برقرار کنیم. امشب هنگامی که در تراس ویلای فریدونکنار نشسته ام ویک لیوان آب پرتقال خنک پیش رویم قرار گرفته که برای خورده شدن لحظه شماری می کند از اینجا به حیاط پر از درخت و استخرپر ازآب که نقش آسمان را بر تن کشیده می نگرم و اتومبیل به قولی، گران قیمتم را که واقعاً سیمایی تحسین بر انگیز داردزیبا تر از همیشه می بینم. اینجاست که باید دوباره از پائولوی عزیز یاد کنم و اینکه میگفت وقتی در میان افرادجامعه قرار می گیرم دائماً افرادی را می بینم که از دست مشکلات و شرایط زندگیشان می نالند ونزد من و دیگران شکوه می کنند به همراه افراد دیگری که به نظر میآید مشکلی ندارند و شرایط به سودشان  رقم خورده ولی آنان نیز اظهار نارضایتی می کنند . به هر حال وظیفه افرادی مثل من و شما چیست ؟آیا ما می توانیم به یک یک این افراد پول قرض بدهیم یا اصلاً پول بلا عوض در اختیارشان بگذاریم یا برویم مشکلات روحی روانی اشان را سرو سامان بدهیم ، همه چیزهایی را که ندارند برایشان تامین کنیم و لبخند را بر روی چهره های پژمرده شان ترسیم کنیم . واقعیت این است که من یک انسان سرمایه دار هستم، ولیکن این وظیفه من نیست که باسرمایه ام به شکلی ایده آلیستی و یکجانبه به جنگ دردهای رقت انگیز جامعه بروم چرا که یک یک این آدمها می باید آنچه را به خودشان سپرده شده از دست ندهند و خود بدنبال چیزهایی با شند که از دست داده اند پس تو و من هیچ وظیفه ای در قبال کسانی که فقط می نالند نداریم ما باید به زندگی مان با تمام مواهبی که بدست آورده ایم یا به ما سپرده شده ادامه دهیم و از آنچه داریم لذت ببریم ما می دانیم خیلی چیزها یی را که داریم دیگران ندارند و از آن بی بهره اند اما بهترین کاری که میتوانیم بکنیم این است که مواظب داشته هایمان باشیم و نگذاریم که آنها از داشته هایمان با خبر شوند چرا که مارا نیز به سرنوشت پریشان خودشان دچار می کنندزیرا با روش دیگری آشنا نیستند. این گوشه ای از حرفهای دوست خوبم بود، پس به یاداو این آب پرتقال خنک را در هوایی دلچسب و بیاد ماندنی می نوشم. به امید دیدار، پائولوی عزیز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:53  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

من همیشه قصه را دوست داشتم از اول تا آخر قصه  گوش می کردم و به آن و پایان غمها و رنجها فکر می کردم چه شیرین بود وقتی شاهزاده قصه با یک اسب سپید می آمد وجادوگری را که همه چیز را طلسم کرده بود شکست میداد و پرنسس زیبای مهربان را از دست او رها می ساخت آنگاه پرنسس زیبا شیفته او می شد و این آغازی می شد برای یک زندگی شیرین تازه که شیرینی آن را همه لمس می کردند آنگاه بود که من با آرامشی خاص در حالی که ویگن ترانه لا لایی رابا صدای زیبایش میخواندبه خوابی دل انگیز فرو می رفتم . من همیشه قصه را دوست دارم.

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.

 

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

 

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

 

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سردو سیا قلعهءافسانهء پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج نالهء شبگیر می اومد

 

پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا ! خسته شدین؟

 

 

مرغ پر بسته شدین ؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟

 

پریا هیچی نگفتن، زارو زارگریه میکردن پریا

مثل ابرای باهارگریه میکردن پریا...

                                                            بخشی از شعر پریا سروده زنده یاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:17  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 برای تمامی کسانی که ارزش دوستی و دوست داشتن رادارند و زندگی را می فهمند. و میدانند دنیا تنها اینجا نیست.برای همه کسانی که بال پرواز دارند و به بهتر زیستن  بشریت می اندیشند.نه بدانچه که خود  بدان عادت دارند و جز آن را نخوانده اند.برای تمامی کسانی که خدا را یا خرد دوست میدارندو برای تمامی کسانی که همیشه میتوان دوستشان داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 15:20  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

یک سلام زود تر از موعد به بهار و فرزندش نوروز راستی عمونوروز کجاست عوض آن حاجی فیروزهارا توی خیابانها می بینیم که آنها هم خود داستانی دارند به هرحال چقدر جانفشانی کردیم تا نوروز بماند سفره هفت سین بماند ماهی قرمز بماند و ایران بماند چقدر تلاش کردیم که کوروش بماند پرسپولیس بماندو چقدر تلاش کردیم و باز هم تلاش خواهیم کرد تا ایرانی بمانیم و از یاد نرویم و آغاز سالمان را در فصل سرور طبیعت قرار دادیم که همه بدانند ما پای درقیر نخواهیم بودچقدر حاسدان برما تاختند چقدردشمنان بر ما ظلم روا داشتند وباز هم ما ماندیم ونوروز را با پایمردی گرامی داشتیم چهار شنبه سوری آغازین بر نوروز را پاس داشتیم اگرچه بر آتش عشق ما بر میهن خاکستر ریختند ولی ما ماندیم تا اینک که بهاری دیگر در راه است و عمو نوروزی که خواهد آمد حتی اگر ما در خواب باشیم.سالتان شاد و پرمهرباد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:28  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

داستان میهمانها و مهمانخانه ها داستانی است تکراری ودربسیاری از مواردناشناخته بعضی وقتها نه مهمان صاحب مهمانی را میشناسد ونه صاحب مهمانی مهمان را اما اتفاق آشنایی به صورت ساده ای شکل میگیرد که بیانش پیچیده است.


زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه«ازاکو» اما

«وازنا» پیداست

گرتۀ روشنی مردۀ برفی، همه کارش آشوب،

برسر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

«وازنا» پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه میهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن نا هشیار

زنده یاد نیما یوشیج

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:4  توسط مسعود امیرجلالی  | 


کاغذی را برداشت وروی آن نوشت

آنطرف دیوارها ، آنطرف پنجره ها و آن روی نقابها اینجا یا آنجا به هرحال ... برای خوردن و خورده شدن برای کلماتی که در نوبت گفتن فریض شده اند، برای دهانهایی که برای هر حرفی قیمتی پیشنهاد می کنند.اینجا یا آنجا فرقی نمی کند، مهم این است که پشت این دیوارها پنجره ها را رنگ می کنند و اینهمه آدم بی چون و چرامی خوابند وخواب را به زندگی ترجیح میدهند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 15:30  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 


قصه من و این سیاره زیبای آبی ، شنیدنی است شاید هم دیدنی ، وقتی به دنیا آمدم یک جایی در همین سیاره آبی در جایی که شب بود یا جایی که روز آنطرف یا اینطرف سیاه یا سفید زرد یا سرخ،فرقی نمی کرد،مهم بعد از آن بود آنوقت که فهمیدم باید مشقهای پدرم را دوباره بنویسم همانگونه که پدرم نوشت، و آنگاه دریافتم چقدر مشق های من با مشقهای دیگر آدمها ی سیاره آبی متفاوتند دانستم و ازیاد بردم که پدرهای خوب همه فرزندانشان را مثل هم دوست میدارندمن و تو ازیاد بردیم که مشقهای دیگری را مینویسیم افسوس باید خورد براینکه فراموش کردیم سیاره زیبای آبی را ،مهربانی را، و خدا را ، و اینکه ما هم می توانیم یکدیگر را دوست بداریم و از تاریکی احوال روشنی را نپرسیم که هیچ خبری در تاریکی روشن نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:30  توسط مسعود امیرجلالی  |