تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

توی قلبهای تمیز

رویاها بیدار می مونن

میشینن توچشم تو

دنیاها زیبا می مونن

می خوابن رو قالی ها

نقش تو پیدا می کنن

میزنن به تارموت

شعر هارو زیبا میکنن

با سر انگشتهای نازت

فرشته ها جون میگیرن

همه حرفهای تورو

توگوش دلها می خونن

هوس های کاغذی

از من و تو دور می مونن

گره های بسته رو

بدست تو وا میکنن

توی شبهای تمیز

ستاره ها رو میچینن

میزارن رو موی تو

آینه رو شاد میکنن

میون دستامون رو

پر از من و ما میکنن

کفترا پیدا می شن تو آسمون زندگی

پرهای زیباشون  و

تو آسمون وا میکنن

مثل ابرا می بارن

توخونه های تازگی

اسم زیبای تو رو

همیشه پیدا میکنن

 

دلمو هدیه میدم

میون ابرات بذاری

هرچی که گفته بودم

ببخشی تنهام نذاری

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:5  توسط مسعود امیرجلالی  | 

لحظه های حوض غریب شرم

با این هوای تازه آمیخته

از دیار یار فراموش شده

در میان حسرت دوران کودکی ریخت

آن آهن غراضه عفریت

افسانه خیال مرا

در خواب سنگ شده

آواز نشاط آب خواند

ودستهای گم شده در مه

پوچ از تهاجم آدمکها

آویخته بر عکسهای کودکانه

در فراموشی پرستش معصوم ، گریست

 در انبوه چشمهای بی ترانه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:3  توسط مسعود امیرجلالی  | 

این تنزل مرموز تلخ

چگونه درحیات ما

پدیدار گشت

تااین انتظار خسته به کفشهایش عادت کرد

باز باران آمد

و پنجره بسته ماند

وبوی طراوت نیامد

این عصاره مجهول ویرانی

چگونه آواز خودخواهی خواند

وحرف راآلوده کرد

بابسط رنگهای خویش

خامها را پخته خواند

من نیز خندیدم

تاپنجره بسته بماند

عشق بوی پوچی بگیرد

و مادر از پنجره دور شود

و اینک

کاغذهای اندیشه میزبان بادند

ومن کاغذپاره هارا دنبال میکنم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:0  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

مرا نگاه میکرد انگار میخواست چیزی بگوید اما هیچ حرف یا کلامی از او نشنیدم خیلی منتظر ماندم اما چیزی در چشمانش می گفت فعل گفتن را فراموش کرده واهمه ای تلخ از بیان هر چیز گفتنی اورا آزار میداد، و سکوت ادامه یافت تا امروز تا تمامی روزهایی که طعم گفتن به حیاتمان اضافه نشد طعم تمام چیزهاییکه از سکوت میگذشت، ویادش نبود که از کجا میآید، مرانگاه میکرد وتکرار میشد مثل تمامی چرک نویسهایمکه مچاله میشد. تا پایان غم انگیز یکی دیگر، بی آنکه چیزی گفته باشد .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 19:46  توسط مسعود امیرجلالی  | 

سریویلی شاعر ، با زنش و سگش در دهکده ی ییلاقی ناحیه جنگلی زندگی می کردند.

تنها خوشی سریویلی به این بود که توکاها در موقع کوچ کردن از ییلاغ به قشلاق در صحن خانه ی با صفای او چند صباحی اتراق کرده،می خواندند.

اما در یک شب توفانی وحشتناک ، شیطان به پشت در خانه ی او آمده امان می خواهد

سریویلی، مایل نیست آن محرک کثیف را درخانه ی خود راه بدهد و بین آن ها جر و بحث در می گیرد. بالاخره شیطان خانه او راه می یابد ودر دهلیز خانه ی او می خوابد موی و ناخن خود را کنده ، بستر می سازد. سریویلی خیال می کند دیگر به واسطه آن مطرود، روی صبح را نخواهد دید.

به عکس، صبح دلگشاتر از هر روز  آمد، ولی موی و ناخن شیطان تبدیل به ماران و گزندگان می شوند و سریویلی به جاروب کردن آن ها می پردازد. او همینطور تمام ده را پر از ماران و گزندگان می بیند و برای نجات ده می کوشد.

در این وقت ،کسان سریویلی خیال می کنند پسر آنها دیوانه شده است و جادوگران را برای شفای او آوردند. باقی داستان ، جنگ بین سریویلی و اتباع شیطان و شیطان است.

خانه سریویلی خراب می شود و سالها می گذرد. مرغان صبح ، گل با منقار خود از کوه ها آورده خانه او را دوباره می سازند .

سریویلی  دوباره با زنش و سگش به خانه ی خود باز می گردد. اما افسوس دیگر تو کاهای قشنگ در صحن خانه ی او نخواندند و او برای همیشه غمگین ماند .

 

ساکنین دره های سردسیر کوهساران شمال

آن زمان در حال آرامش

زندگی شان بود.

وز فریب تازه ی زشت بد انگیزان

فکرت آنان نمی آشفت. از این رو

بود در آن جایگه سرگرم هر چیزی به کار خود.

از پس برگ درختان به هم پیچیده ، آهسته،

رنگ دل آویز خود را آفتاب

می پراکندو شبان نم گرفته در مه دایم ،

از فراز کوهساران ،تیرگی شان را،

خامش و بی همهمه  ،روی چمن ها پخش می کردند.

سر یویلی، آن بیگانه شاعر بومی هم ،

کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود ،

زندگی میکرد،

شادو خرم .

صحن زیبای سرایش بود پر از...

  منظومه مانلی و خانه سریویلی  زنده یاد نیما یوشیج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:18  توسط مسعود امیرجلالی  | 

درفروبند که با من دیگر

رغبتی نیست به دیدار کسی،

فکر کین خا نه چه وقت آبادان

بود بازیچه دست هوسی.

 

هوسی آمدو خشتی بنهاد،

طعنه یی لیک به بی سامانی.

دیدمش،راه ازو جستم و گفت:

بعد از اینت شب و این ویرانی.

 

گفتم : آن وعده که با لعل لبت ؟

گفت: تصویرسرابی بود است آن.

گفتم: آن پیکر دیوار بلند؟

گفت : اشارت به خرابی بود آن.

 

گفتم آن نقطه که انگیخته دود؟

گفت آتش زده سوخته یی ست،

استخوان بندی بام و در او

مرگ را لذت اندوخته یی ست

 

گفتمش: خنده نبندد پس از این

آفتابی، نه چراغی با من.

گفت: آن به که بپوشی زین غم

چهره خویش بدست دامن.

 

دست غمناکان...

 

                             زنده یاد نیما یوشیخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:13  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 وقتی زنده یاد  فروغ گفت پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است در عین زیبایی وعمق معنای کلمه و حک آن بر بستر ادبیات معاصر با توجه به نگرش منبعث از احساس لطیف یک هنرمند بزرگ . یک چیز را در خاطر نیاورد یا به آن اعتنایی ننمود ، وآن نکته این بود ، همه آنان که می میرند پرنده نیستند! البته تفصیرو تعمق در معنای پرنده در این شعریا کلمه شاید مارا به سویی دیگر از کرانه مقصود یا بهتر بگویم مقصد ی که بدان میاندیشیم سوق دهد، در حقیقت حرف ما به مصابه کسی است که به دنبال بهانه میگردد تا حرف دلش را بزند . بله حرفی که میگوید ،همه مردنی ها پرواز نمیکنند یا اصلاٌ پرنده نیستند ! می آیند و میروند . مثل شب و روز اما مثل شب و روزی که هیچ فایده ای ندارد ، ممکن است سوال کنید، مگر ممکن است شب و روز بی فایده

 باشد ؟ پاسخ زیاد دور از دسترس نیست بی تعارف میگویم آری ،روز وشبی که هیچ تغییر و تحولی در آن رخ ندهد وهیچ تاثیری جز پیر شدن تدریجی تان را در آن مشاهده نکنید،به نظر شما آیا بالنده و باشکوه است ؟

 بگذریم حرف ما این است که خیلی از آنان که می میرند اصلا به مرگ فکر نمی کنند ،واز یک منظر اصلا زنده نبوده اند.ولی خود را زنده ترین میدانند ودیگران را مردگانی زنده که قابل ترحم هم نیستند راه را نمیدانند ،نمی بینند ، نمی شنوند ،نمیفهمند و...

وتنها پرندگان هم بعد از  صدوبیست سال آنها هستند،پرندگانی پرشکوه ، زیباو لایق تمامی مواهبی که فکرش را بکنید.

ولی پرنده فروغ نمیتواند اینقدر خودخواه باشد وهمه چیز حتی پرواز را برای خود بخواهد ،اما خیلی ها نه پرنده اند ونه به پرواز اعتنایی می کنند و مهمتر از همه اینکه اصلا تمام این حرفهای لوس و مسخره را رد میکنند و دم خروس را نمی بینند که مبادا خدشه ای روی شیشه تنهایی شان بیفتد آن هم ازنوع باشکوهش!

ولی خودمانیم راست راستی پرنده مردنی است ، حتی اگر نه پرنده باشی ونه پرواز را بدانی وبخواهی بخاطر بسپاری آخر مرگ و زندگی شاخه های متفاوتی دارند یکی رو شاخه راستی لانه می سازد یکی دیگر رو شاخه دروغ  ولی آن کسی که فروغ میشناسه رو شاخه راستی لانه داره، فکر می کنم قصه همین باشه .مثل شعر روزی عقابی زنده یاد پرویز ناتل خانلری هرچند دانستن معنای واقعی زندکی و مرگ میتونه خیلی آسان یا بر عکس خیلی سخت باشه انتخاب با شماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:24  توسط مسعود امیرجلالی  | 

خواب خوبی بود بعد از اشکهایی که دیشب ریخت البته با مادرش واون شبی که ساعتها طول کشید تاخوابش ببرد همان شب که یه مقدار از شبهای دیگر برایش  دردناک تر بود و آن حقارتی که خیلی ها  فکرش را  هم نمی کردند آنقدر دردناک باشد همان شبی که میلیونها آدم راحت تر از همیشه خوابیدند همان شبی که بالش اون درددلش را با اشکهاش حس کرد خواب خوبی بود مرتضی پدر بزرگش رادید پدربزرگی که عجیب و غریب دوستش میداشت اورا دیدکه بالای سرش آمده میگوید بابا جون ناراحتی قربون اشکهات برم ببین برات سیب آوردم نگاه کن چه سیبهای سرخیه از همون سیبهایی که همیشه با هم میخوردیم مرتضی گفت بابا بزرگ  چرا این آدمها مارو تحقیر میکنن جواب سلام مارو نمیدن چرا چیزهایی رو که داریم نمیبینن ولی چیزهایی روکه دارن به رخ مامیکشن چرا وضعیت ما رو درک نمیکنن مگه نه که ما خیلی با اونها نزدیکیم  پس اونها که بیرون این خونه هستن با ما باید چکار کنن پدر بزرگ اشکهای مرتضی را پاک کرد و گفت عزیزم خدا اگه دوستشون داشته باشه یه روزی میفهمن برات سیب آوردم همه چی درست میشه ،همه چی .صبح شده بود مرتضی با حال و هوای دیگه ای بیدار شد نور خورشید تا گوشه اتاق آمده بود و نسیم خنکی از حیاط خلوت می وزید صورتش نوازش نسیم را حس کرد صدای مادر از آشپزخانه میآمد مثل همیشه صدایش دوست داشتنی بود وصدای آواز پدر میآمد که میخواند هیزم سوخته شمع شب مجلس نشود باید افروخت چراغی که ضیایی دارد .از آن روزها سالها گذشته حالا دیگر مرتضی پدر و مادر را در خواب میبیند که شاید مثل پدر بزرک برایش سیب بیاورند واشکهایش را پاک کنند . ولی خیلی چیزها هست که هنوز خیلی ها نمی فهمند . چگونه میتوان راحت خوابید ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:33  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

چگونه اینگونه پاک عشق را چشیدم در لحظه ای که انگار هیچیک از این آدمها نبودند همانها که نمی توانند عشق را هیجی کنند فقط یک بودن دیگر بود که حقیقت را درست میفهمید واحتیاجی به پاسخگویی من نداشت چرا که خود عشق بود آنقدر پاک بودم که عشق را بسرایم من بودم و دنیایی دیگر هر چه بود غزل بود مثل اولین اشک من در آغاز زندگی انگار همه چیز صمیمی تر بود چشمها راست میگفتند ودستهانوازش را میفهمیدند ومن در زیر باران ساده تر از همیشه پاهای خیسم را در یاد تو گرم میکردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:32  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

مثل یک خواب قشنگی                

  روی پشت بوم خونه

عطر صد خاطره داری               

  بدونه یک دونه بونه

 

شباموستاره هاشی                     

  روزامو آسموناشی

چشمامو رو هم میزارم               

  که همیشه اونجا باشی

گله ای ازت ندارم راضی ام فقط تو باشی

 

واسه من یه آشنایی اگر هم غریبه باشی

مثل اون دردودلایی                   

  که میخوام همیشه باشی

 

تودل خیلی کسایی                      

 که میدونن تودلایی

قلمم رو تودوایی                      

   توبدون که مال مایی

 

اگر از رنگها بپرسی                 

  همه حسرت تو دارن

توی هر گوشه این شهر               

 توروتویادم میارن

 

غزل همیشگیمی                        

 که تو شعرم پا می زاری

خوابهای آسمونیم رو                  

  توی قصه هام میکاری

 

مثل یک حوصله زیبا و لطیفی تو ملیحی

شکلی از حال غریبی                  

 که نمیشه تعریفت کرد

توکلامت میشه جاری شد ورویید    

 تو حضورت میشه پیدا شدنو دید

 

مثل یک حرف قشنگی که یه حس تازه داری

عطر اون خاطره هامو              

  دوباره یادم میاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:30  توسط مسعود امیرجلالی  | 

مدرسه پر از خاطره است خاطره های تلخ و شیرین، حالا از اون روزا فقط چند تا عکس برام بجا مونده مثلاً همین عکس، من وعلیرضا دوتا شاگرد کلاس اولی که راستی راستی با هم دوست بودیم دست به گردن هم انداخته ایمو نیششون تابنا گوش بازه این عکس بعد از اون که هر دو ی ما قبول کرده بودیم با ید به یک محیط دیگه غیر از خونه و مامان بابا عادت بکنیم و هیچ راه دیگری هم نداریم جز تسلیم ، اون غکس رو یک عکاس که قیافه با مزه ای داشت  ازما گرفت و خنده ما توی عکس شامل همه چیز می شد از جمله قیافه منحصر به فرد عکاس و هر چیزی که میتونست ما رو بخندونه البته اولویت با دوستی ما بود،یه روز آبی آسمونی که رنگ پرتقالی خورشیدش حال وهوایی دیگه داشت.خلاصه درد سرتون ندم برگردیم به یک هفته قبل از گرفتن این عکس و این خاطره.

اون روز دو هفته از رفتنمون به مدرسه می گذشت نمی دونم چی شده بود که مامانامون برای بردن ما به منزل دیر کرده بودن ما هم دل رو زدیم به دریا و گفتیم خودمون میریم خونه خیلی راحت به این کار دست زدیم بدون توجه به عواقب آن آزاد و رها مثل خود کودکی به راه افتاده بودیم مغازه ها آدمها ماشینها همه وهمه برای ما سوژه و بامزه بودن این اولین بار بود که زندگی را اینگونه تجربه می کردیم در همین حال بودیم که حس کردم علیرضا ایستاده  رو به اوکردم دیدم مثل ابر بهار گریه می کنه گفتم چی شده؟ اون در حالی که از شدت فشار دستهاش بر روی چشمهای گریونش داشت آنها رو توکله اش فرو می کرد بریده بریده گفت من من خونه مون رویادم رف رف ته ته به فکر کودکانه ام رجوع کردم گفتم من می برمت خونتون من یه بار با مامانم یادته از خیابونتون رد می شدیم تورو جلو خونتون دیدم با هم خونه تون رو پیدا میکنیم گفت مگه می تونی من هم گفتم آره ، راه افتادیم دوسه بار دور یه خیابون و کوچه روگیج گیجی  زدیم  گریه علیرضا امون نمیداد یکدفعه یه آقایی جلو اومدو گفت علیرضا چرا گریه می کنی کجا بودی پدرسوخته میدونی مامانت کی تا حالا داره دنبالت می گرده بعد دست علیرضا و من رو گرفت و برد دم خونشون مادر علیرضا تا اون رو دید با یک  خوشحالی توام باعصبانیت دم پایی اش رو به سمت اون پرت کرد و گفت زلیل مرده منو دیونه کردی نفهمیدم از مدرسه تا خونه چه جوی اومدم  تو خیابونا تو کوچه هاو...  واسه من آدم شدی مگه نگفتم تا من نیومدم جایی نرو میام دنبالت؟

 علیرضا که ترسیده بود فقط گریه می کرد من هم مات و مبهوت کنار او ایستاده بودم که یک دفعه مادرش به من گفت تو دیگه اینجا چکار میکنی گفتم من میخواستم علیرضا رو برسونم خونشون گفت چی، وای خدای من فسقلی تو میخواستی علیرضا رو برسونی خونه حتماً مادر بدبخت تو هم در به در دنبال تو میگرده خوب آدرس خونه تون رو بلدی ببرمت خونتون ؟ یه لحظه به دو وورم نگاه کردم دیدم همه چیز غریبه است یک دفعه ترس همه وجودم رو گرفت حس کردم برای همیشه پدر و مادرم رو گم کردم تازه به خودم اومده بودم زدم زیر گریه مثل چند دقیقه پیش علیرضا شایدم بدتر مادر علیرضا دستم رو گرفت و برد به مدرسه، مادرم رو دیدم که مثل گندم برشته درحالی که دو تا از معلمها ، مدیر مدرسه و خدمتکار مدرسه با یک لیوان آب دردست دور او بودند خلا صه دردسرتون ندم خودم رو آماده یک کتک مفصل شیرین کردم شیرین از این نظر که تونسته بودم یه جورایی مادرم رو خوشحال کنم اونم با پیدا شدنم ولی با آنکه یک کتک حسابی نوش جان کردم چه حالی داشت وقتی دوباره گرمی دست مادرم رو حس میکردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:46  توسط مسعود امیرجلالی  | 

سالها از اون روز می گذره روزی که از روزهای بیاد موندنی زندگی منه روزی که تقریبا ً اولین دوری جدی من از خانواده ام بود .

حس می کردم باید پذیرای یک تغییرجدی تو زندگیم باشم خریدهای مدرسه برام حالتی دوگانه داشت هم خوشحال بودم هم ناراحت. کتاب ،دفتر،مداد،پاک کن،تراش ویک کیف، کیف برام یه جیز دیگه بود ! یه کفش خوشگل ، شلوار وروپوش مدرسه هر روز یواشکی تو اتاق میرفتم در کمد رو وا میکردم وبه اونا نگاه می کردم به چه چیزی فکر میکردم ؟ با اون سن وسال اون حالتم رو نمی تونستم توصیف کنم .بالاخره روز موعود فرا رسید وسایلم توی یک کیف قهوه ای  بود روپوش به تنم و مادر که چادرش رو به سر کرده بود و با نگاه قشنگش مثل من میخواست اولین دوری زندگی اش رو از من بپذیره نگاهش کردم اون برای من همیشه بزرگ بود بزرگی که همیشه در کنارش احساس آرامش میکردم او حس لطیف خانه ما بود والبته پدرم که همیشه برایم مردی شجاع ماند . دست در دست مادر از چند کوچه و خیابان عبور کردیم و به مدرسه رسیدیم اکثراً مادرهایی را دیدم که کودکان هم قد وقواره من رو به مدرسه آورده بودند یک ترس کودکانه هر لحظه به من نزدیکتر می شد وارد مدرسه شدیم و یک خانم خوش چهره که به نظر مهربان می آمد ازما استقبال کرد بعد از احوالپرسی با مادرم جلوی من نشست و دستی به سر و صورت من کشید و گفت نگاش کن چه پسر آقایی ،دیگه میخوای با سواد بشی مگه نه ؟ دست خالیم رو دور پای مادرم انداختم ودر حالی که بغض کرده بودم گفتم مامان نمی خوام با سواد بشم ،مادرم نشست و من رو بغل کرد و گفت چرا پسرم تو باید درس بخونی علی رغم میل باطنی ام تسلیم شدم  دست معلم رو گرفتم ودر حالی که به مادرم نگاه می کردم به سمت جایی رفتم که به آن کلاس میگفتند . وارد کلاس شدم و پشت یک نیمکت نشستم در این حالت حس کردم کیفم نزدیکترین دوست من است یک وسیله که مرا با خانه و خانواده ام  پیوند می زد.

سعی کرده بودم تا در کنار پنجره کلاس بنشینم پنحره ای که تصور می کردم مرا به زندگی و خانواده ام پیوند میزند در همین حال وقتی در کیفم را باز میکردم حس خوبی از درون آن به من نزدیک میشد واز محیط غریبه وتازه ای که وارد آن شده بودم  رهایم می کرد.

 آن روزها گذشت تا به حال من بارها از خانه دور شده ام  و پدر و مادرم برای همیشه مرا به دوریشان عادت داده ند .    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:53  توسط مسعود امیرجلالی  | 

سکوت

من سالهاست سکوت کرده ام سکوتی طولانی برای تو برای همه چیزهایی که دوست میداری انگار من چمدانی نداشته ام انگار اصلا کسی عکس  مرا هم ندیده است یک عکس در قاب یا در دست مادرم یک روزی در همین نزدیکی در همان روز که تمام وجودت میخندید شاید کسی یادش بیاید یکی از همان غریبه ها شاید بخواهد چیزی بگوید چیزی که بیدار باشد از آنور زندگی وبا شانه ای موهایش را پیش روی من بیاراید و از یاس بکوید،آری من سالهاست سکوت کرده ام.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:52  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

مثل شعر مثل تو

مثل تمامی آبنباتهای رنگی

مثل همه تعمهای دوست داشتنی

لهن تو چه ساده با من حرف میزند

همانند یک بالش خواب روی ایوان تابستان

مثل یک سیب

مثل یک دوست

همانگونه که تو میخواهی

همچون یکی که باتو آغاز شد

بدون آنکه بگوید سلام

مثل دستهایی که تورا درآغوش میگیرند

مثل پنجره

مثل هوا

مثل تو

وهرچه بوی ترا میدهد

 

مسعود امیرجلالی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:46  توسط مسعود امیرجلالی  | 

زندگی یک معنی گسترده دارد یک گستره وسیع به وسعت تمامی آدمهاوآدمکها هر کدام به نوعی می اندیشند و زندگی را از منظر خویش می بینند خوب و بد به هیچ وجه مطلق نیست واین تنها ماهستیم که آنرا تعریف میکنیم وهر یک ازما بدنبال مدینه فاضله خویش پای به راه نهاده ایم جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه   چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:44  توسط مسعود امیرجلالی  | 

به همه آنهایی که  همیشه میتوان دوستشان داشت به سبک ایرانیان درود میفرستم و به میان شما میآیم برای آغازی دیگر .روزگارتان به دور از بدی باد و ایامتان به کام
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:42  توسط مسعود امیرجلالی  |