سریویلی شاعر ، با زنش و سگش در دهکده ی ییلاقی ناحیه جنگلی زندگی می کردند.
تنها خوشی سریویلی به این بود که توکاها در موقع کوچ کردن از ییلاغ به قشلاق در صحن خانه ی با صفای او چند صباحی اتراق کرده،می خواندند.
اما در یک شب توفانی وحشتناک ، شیطان به پشت در خانه ی او آمده امان می خواهد
سریویلی، مایل نیست آن محرک کثیف را درخانه ی خود راه بدهد و بین آن ها جر و بحث در می گیرد. بالاخره شیطان خانه او راه می یابد ودر دهلیز خانه ی او می خوابد موی و ناخن خود را کنده ، بستر می سازد. سریویلی خیال می کند دیگر به واسطه آن مطرود، روی صبح را نخواهد دید.
به عکس، صبح دلگشاتر از هر روز آمد، ولی موی و ناخن شیطان تبدیل به ماران و گزندگان می شوند و سریویلی به جاروب کردن آن ها می پردازد. او همینطور تمام ده را پر از ماران و گزندگان می بیند و برای نجات ده می کوشد.
در این وقت ،کسان سریویلی خیال می کنند پسر آنها دیوانه شده است و جادوگران را برای شفای او آوردند. باقی داستان ، جنگ بین سریویلی و اتباع شیطان و شیطان است.
خانه سریویلی خراب می شود و سالها می گذرد. مرغان صبح ، گل با منقار خود از کوه ها آورده خانه او را دوباره می سازند .
سریویلی دوباره با زنش و سگش به خانه ی خود باز می گردد. اما افسوس دیگر تو کاهای قشنگ در صحن خانه ی او نخواندند و او برای همیشه غمگین ماند .
ساکنین دره های سردسیر کوهساران شمال
آن زمان در حال آرامش
زندگی شان بود.
وز فریب تازه ی زشت بد انگیزان
فکرت آنان نمی آشفت. از این رو
بود در آن جایگه سرگرم هر چیزی به کار خود.
از پس برگ درختان به هم پیچیده ، آهسته،
رنگ دل آویز خود را آفتاب
می پراکندو شبان نم گرفته در مه دایم ،
از فراز کوهساران ،تیرگی شان را،
خامش و بی همهمه ،روی چمن ها پخش می کردند.
سر یویلی، آن بیگانه شاعر بومی هم ،
کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود ،
زندگی میکرد،
شادو خرم .
صحن زیبای سرایش بود پر از...
منظومه مانلی و خانه سریویلی زنده یاد نیما یوشیج