زنده یاد عمرا ن صلاحی هم دوست من است هم دوست همه آنهایی که دوستش دارند من اصلاً به مرگ او فکر نمیکنم و به مرگ هیچ هنرمندی ! زیرا که مرگ تنها یک واقعیت گنگ بشری است با تعریف و تفصیرهای گوناگون اما برای کسی که فعل بودن را تعریف کرده چگونه میتوان پایانی تصور کرد به نام مرگ؟
در هرصورت عمران صلاحی با آثار زیبا و ماندگار وروح دوست داشتنی اش در بین ماست برای اینکه دوستان تازه ای داشته باشیم یادی از اومیکنیم تا دوستان تازه امان با عمران عزیز بیشتر آشنا شوند.
عمران صلاحی در دهم اسفند سال ۱۳۲۵ در امیریه تهران از خانواده ای اردبیلی دیده به جهان گشود.
عمده شهرت صلاحی در سالهایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست مینوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشتهها «آقای حکایتی» لقب گرفت. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
صلاحی در سال ۱۳۲۵ به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدیپور منتشر کرد که مجموعهای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم میسرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سالها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود. او در سال ۱۳۵۳ با طاهره وهابزاده ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای یاشار و بهارهاست.
درگذشت
عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۸۵ با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس منتقل شد و در بخش سیسییو بستری شد. همان شب پزشکان از بهبود وضعیت وی قطع امید کردند و سحرگاه از دنیا رفت. ساعاتی پس از درگذشت وی جمعی از اعضای کانون نویسندگان ایران در برابر بیمارستان توس حاضر شدند.
از زبان خود او بشنويد:
آنچه امروز به آن رسيدهام اين است كه بايد به جاي وزن به توازن توجه داشته باشيم. رسيدن به نوعي تعادل كه ساختار شعري را ميسازد. چون شعر هنري سمعي است كه با موسيقي ارتباط داشته و دارد. به همين دليل حتي وقتي شاعر در خلوت خود شعر ميگويد با توجه به آهنگ پنهان در كلمات انگار شعري مي گويد تا بلند خوانده شود.
پس طنين كلمات خيلي مهم است. شاعر براي رسيدن به هماهنگي و توازن بايد از هر روشي بهره ببرد.نه فقط از اوزان عروضي.
شعرهاي من مثل آجيل چهارشنبه سوري است. ميان آنها همه چيز پيدا مي شود.
معمولا هركس در زمينة هنر يا نويسندگي از اول تا آخر عمر يم حرف را تكرار ميكند ، اما در قالبهاي مختلف.
در قديم شعر مي گفتم ، اما اصلا نميدانستم شعر يعني چه . چه برسد به ساختار آن! اينها را در چند سال اخير ياد گرفتهام!آدمها به محض اينكه به راه رفتنشان فكر ميكنند ، كج و كوله را ميروند ، مثل من!
درختي در بيابان را در ذهنتان فرض كنيد. گاه مسافر خستهاي از راه مي رسد و ميگويد ميشود در زير ساية آن استراحت كرد. كسي كه تاجر است ميگويد عجب درختي ، جان ميدهد كه از چوب آن استفاده كنم. يعني آدمها از زواياي مختلف به آن درخت نگاه ميكنند. شاعر اما فقط درخت را ميبيند نه چيز ديگر. همين برخورد صاف و بيشائبه است كه شعر را به عرفان نزديك ميكند. يعني شاعر در شعرش به نوعي وحدت وجود ميرسد. گاه ميبينيد شاعر از زيان سنگ هم حرف ميزند. انگار به نوعي يگانگي با جهان رسيده است.
شعراي حقيقي ، همان عرفا هستند ...
البته اميدوارم وقتي ميگويم عرفان ، ذهنتان سراغ تعاريف مشخص نرود
چند شعر
آهن و آدم
با قطار آمد
از دهكدهاي دور ...
بهار
خسته و كوفته و خاك آلود
نه كسي آمده از شهر به استقبالش
نه كسي دنبالش
گيج و تنها و غريب
دود ، از آهنها بر ميخاست
آه ، از آدمها
با قطار آمد ، از دور بهار
چمدانش را از روي سكو دزديدند!
آنام،
ديليمين اوستونه سپدي،
كلمه – كلمه سؤزلري
شعير گؤيردي
ايندي
آغلار– گوله ين آغاجين غم عطرلي گوللري
آياغينا ياراشير!
ترجمه:
مادرم واژها را
كلمه به كلمه بر زبانم پاشيد
شعر سبز شد
حالا
گلهاي اين درخت خندان- گريان با عطر غمبارشان
پاي انداز زيبائي
براي اوست!
طنزنويسي
ماجراي طنزنويسي من اين جور شروع شد كه منزل پدري من در جواديه بود. يك خانواده بسيار فقير. آن روزها هنوز دانشآموز دبیرستان بودم! شاید تعجب کنید چون معمولاً در 18 سالگی دبیرستان تمام میشود ولی بنده سه سال رفوزه شده بودم.من معمولاً در پيادهرويهاي روزانهام خيلي چيزها از داخل جوي آب و كنار ديوار پيدا ميكردم. مخصوصاً هميشه دنبال روزنامه و مجله بودم، و هر جا يك تكه روزنامه پيدا ميكردم آن را برميداشتم، تميزش ميكردم و ميخواندمش. يك روز از داخل جوي آب چهار صفحه از يك روزنامه را پيدا كردم كه اسمش «توفيق» بود. تا آن موقع نميدانستم توفيق چيست. آن را بردم خانه و خاكش را پاك كردم و خواندم. خيلي خوشم آمد. تصادفا نشاني توفيق در آن چهار صفحه وجود داشت. آن موقع من با يك دوچرخه قراضه به مدرسه ميرفتم و بچههاي جواديه سنگ ميانداختند و پرههاي دوچرخهام را ميشكستند و دنبالم ميكردند. يك روز من از زبان بچههاي جواديه شعر گفتم و براي توفيق فرستادم با اين مضمون:
من بچه جواديه هستم آهاي كاكا
ناراضيند خلق ز دستم آهاي كاكا
و به همراه يك كاريكاتور آن را براي توفيق فرستادم. مدتها گذشت و يك روز از توفيق نامهاي به دستم رسيد. در نامه كلي تشويق شده بودم و فهميدم مطالبم در توفيق چاپ شده است و آنها انتظارداشتند من به دفتر مجله بروم. من هم يك روز با دوچرخه قراضهام به دفتر توفيق در خيابان استانبول رفتم، با ترس و لرز و خجالت فراوان. آنها باور نميكردند كه اين شعر سراپا شيطنت را من گفته باشم. تصادفاً آن روز جلسه هيأت تحريريه بود و مرا به آنجا بردند. در جلسات تحريريه به سوژه فكر ميكردند. يك خبر را جلو من گذاشتند و من هم به سوژه فكر كردم. خلاصه تصادفاً همه سوژههايم تصويب شد و خيلي تشويق شدم. البته اين را هم بگويم كه توفيق بيشتر از كاريكاتور من خوشش آمده بود و من را به آتليه فرستاد كه آقاي درمبخش و پاكشير هم آنجا بودند. ولي من خودم حس كردم آمادگي بيشتري براي شعر و مطلب دارم. از سال 44- 45 رسماً در هيأت تحريريه توفيق كه آن زمان كوچكترين عضوش من بودم، مستقر شدم.
مرگ
از پنجره بسته به من مينگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبكتر شده است
در تنم خرچنگي است
كه مرا ميكاود
خوب ميدانم من
كه تهي خواهم شد
و فروخواهم ريخت
تودهي زشت كريهي شدهام
بچههايم
از من ميترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان ميآيند