تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

 

گمانه زنی در تاریکی بی شک مناسبتی با حقیقت ندارد آنچه در تاریکی میتوان تجسم کرد به خیال پردازی نزدیک تر است و اشتباهات بشری نیز از همین جا آغاز می گردد، هرکسی یک تلقی از زندگانی و حیات دارد،بسیاری را به ما گفته اند و ما پذیرفته ایم زیرا خود نخواسته ایم به آن فکر کنیم یا خود را کم دانسته ایم که بدان فکر نکرده ایم تا خیلی ها به جای ما فکر کنند اگرچه آنان نیز شاید در تاریکی فرض و تلقی خویش را حقیقت دانسته باشند. آنچنان که مولانا فیل را در اتاقی تاریک به مواجهه با آدمیانی گمارد که که هریک تصوری باطل یا ناقص از موجودی که در اصل فیل بود داشتند.

مهرداد وارد خانه میشود خانه خیلی تاریک است، دستانش پر است و نمیتواند بارش را به زمین بگذارد باصدای بلند میگوید آهای صاحب خانه ،دستانم بند است .کسی هست این چراغ را روشن کند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:34  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

یک روز سکوت ، برای آنکه بدانم این آدمها چرا بدنبال هیچ می گردند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:20  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:11  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

ای یادگارلحظه های بی دریغ عشق

نامت چگونه میتوان نبرد

یادت چگونه میتوان نبود

                        باید که گفت 

                        یادت که هست 

چشمان من همه جا خبر از تو میگرفت

دستان من همه جا ازتو می نوشت

سیلاب خستگی زه تنم چه می ربود

                              یادت که هست

گامت چه می شمرد، دستت چه می فشرد

 

ای یادگار لحظه های بی دریغ عشق

پندار من چه پر ازسبزی تو بود

میل خدایی به تنم آشیانه بود

یادت که هست

دل کودکم چه می گرفت

اشکم چه می چکید

دستان من سبد غنچه های عشق

دستان تو، خالی زه هرآنچه ، به شوق، میتوان نوشت.

 

ای یادگار لحظه های بی دریغ عشق

نام آور پیروز  خوش سرشت

شاید نگفته ماند در کام تو کلام

زیباترین طراوت دوران زندگی

                              باز هم سلام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:37  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

آن چه هستیدنتیجه افکارتان است .

(وین دایر)

 بر این اساس آیا میتوان به این نتیجه رسید که 

 بر ما هرچه  آنچه لایق مان هست میرود؟.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 21:15  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

زنی با سبیل میتواند از هیبتی مردانه برخوردار باشد که این نوع سبیل بسیار وحشتناکتر از سبیلهای از بنا گوش در رفته آقایان بوده و موجبات وحشت دیدارکنندگان محترم و غیر محترم را فراهم می آورد،  البته زنانی که به اینگونه سبیلها مجهز هستند متاسفانه معمولاْ از نعمت زیبایی های زنانه برخوردار نیستند پس برای ابراز وجود وجلب توجه آهاد ملت به گذاشتن سبیل و وسایل دیگری از این قبیل متوسل می گردند ولی از جمله نکات مثبت این گروه از زنان این است که در بین یک فوج سرباز هم هیچ مشکل ناخوشایندی برایشان ایجاد نمی گردد وجز برای دیگران برای کسی دردسر ساز نیستند. لازم به ذکر است که این مطلب شامل سیبیلهای کمرنگ نمکی خانمها نمیگردد .هرچند تحمل آن هم برای گروه کثیری از خانمها غیر ممکن است.

برگرفته ازکتاب اندر فوائد سبیل جلد دوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 15:39  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

بیشک جان لنون یکی از بزرگترین ستاره گان آسمان موسیقی است او در کنار پل مک کارتنی دولیدرو خواننده اصلی گروه بیتلز را شکل میدادند آن جوانان پرشور و بوجود آورنده انقلابی در موسیقی دهه ۶۰ میلادی که به همراه دو عضو دیگر گروه جان لنون و رینگو استار اعضای گروه محبوب و دوست داشتنی بیتلز را تشکیل میدادند  در این  بین پل مک کارتنی و رینگو استار در جهان ما حاضرند ،اما همانطور که قبلاْهم گفته ام هیچ هنرمندی به پایان نمیرسد اینک سالگرد مرگ غم انگیز جان لنون فرا رسیده و بجا بود از او یاد میشد .او هنرمندی بزرگ ، شاعر ،آهنگ ساز،نوازنده ،و انسانی دوست داشتنی بود که به همنوعانش می اندیشید برای یک زندگی بهتر بدور از بی عدالتی ونامهربانی .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:13  توسط مسعود امیرجلالی  | 


در زندگی روزهایی مهمتر از روزهای معمول وجود دارد مثل روز تولد روز مادر روز پدر روز... وسالگرد ازدواج که در این روز بیادماندنی دو قلب به هم پیوند می خورند به امید اینکه این پیوندها همیشگی باشند .امروز سالگرد ازدواج ام را به همسر عزیزم وخودم تبریک می گویم واز اینکه طی این سالها مرا تحمل کرده وبا کم وزیادم ساخته تشکر می کنم .ضمناْ برای همه آدمهای خوب روزهای خوبی آرزو می کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:17  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

اینک این منم در جستجوی انسانیت در میان جهانی که مرا وا نهاده است ومن آرزوی زندگی را بر آسمانی که خدارا شنیده است کشانده ام تا روزی صدای خدا لحظه دوباره زندگی من باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:9  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

موسیقی دنیای بیکرانی دارد دنیایی پر از ستارها و آواهایی  ماندگار صداهایی که تا بیکران هستی می مانند وبا گویشهای مختلف ارائه میگردند. زبانی که همه آنرا حس می کنند و گاهاْ به خاطر می سپارند.من تو ودیگران ، وزندگی جریان مییابد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:49  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

دعواهای مصلحتی با حضور کارشناسان زبده و چالاک به منظور امرار معاش  و البته خدمت به خلق الصاعه به همراه بازخوانی های بسیار دقیق و موشکافانه خصوصاْ دعواهایی که وارد جریاناتی چون عربده کشی، چماق کشی و...  گردیده، در بخش  لحاف نصرالدین  و دم خروس و جریانات دیگری چون عشق، رنگ مشکی، دیوار،آفتابه و لحظات خوشی با پیامک! سریالهای تلویزیونی جذاب، تخمه آفتابگردان با طعم لیمو و خلاصه خیلی یواشکی ها مثل بالماسکه یا نقاب پارتی وساسی مانکنهایی که فراوان شده اند  تاموجبات امتنان خاطر ما را فراهم کرده باشند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:34  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

مرد بزرگ کسی است که در سینه خود قلبی کودکانه داشته باشد.

ناپلئون بناپارت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:6  توسط مسعود امیرجلالی  | 

پرنده 

زنده یاد عمرا ن صلاحی هم دوست من است هم دوست همه آنهایی که دوستش دارند من اصلاً به مرگ او فکر نمیکنم و به مرگ هیچ هنرمندی ! زیرا که مرگ تنها یک واقعیت گنگ بشری است با تعریف و تفصیرهای  گوناگون اما برای کسی که فعل بودن را تعریف کرده چگونه میتوان پایانی تصور کرد به نام مرگ؟

در هرصورت عمران صلاحی با آثار زیبا و ماندگار وروح دوست داشتنی اش در بین ماست برای اینکه دوستان تازه ای داشته باشیم یادی از اومیکنیم تا دوستان تازه امان با عمران عزیز بیشتر آشنا شوند.

 

عمران صلاحی در دهم اسفند سال ۱۳۲۵ در امیریه تهران از خانواده ای اردبیلی دیده به جهان گشود.

عمده شهرت صلاحی در سال‌هایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست می‌نوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشته‌ها «آقای حکایتی» لقب گرفت. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.

صلاحی در سال ۱۳۲۵ به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجلهٔ اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد.


عمران صلاحی نوشتن را از مجلهٔ توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزهٔ طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران‌ را با همکاری بیژن اسدی‌پور منتشر کرد که مجموعه‌ای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم می‌سرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.

صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سال‌ها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود. او در سال ۱۳۵۳ با طاهره وهاب‌زاده ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های یاشار و بهاره‌است.

درگذشت

عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۸۵ با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس منتقل شد و در بخش سی‌سی‌یو بستری شد. همان شب پزشکان از بهبود وضعیت وی قطع امید کردند و سحرگاه از دنیا رفت. ساعاتی پس از درگذشت وی جمعی از اعضای کانون نویسندگان ایران در برابر بیمارستان توس حاضر شدند.

از زبان خود او بشنويد:

آنچه امروز به آن رسيده‏ام اين است كه بايد به جاي وزن به توازن توجه داشته باشيم. رسيدن به نوعي تعادل كه ساختار شعري را مي‏سازد. چون شعر هنري سمعي است كه با موسيقي ارتباط داشته و دارد. به همين دليل حتي وقتي شاعر در خلوت خود شعر مي‏گويد با توجه به آهنگ پنهان در كلمات انگار شعري مي گويد تا بلند خوانده شود.
پس طنين كلمات خيلي مهم است. شاعر براي رسيدن به هماهنگي و توازن بايد از هر روشي بهره ببرد.نه فقط از اوزان عروضي.
شعرهاي من مثل آجيل چهارشنبه سوري است. ميان آنها همه چيز پيدا مي شود.
معمولا هركس در زمينة هنر يا نويسندگي از اول تا آخر عمر يم حرف را تكرار مي‏كند ، اما در قالب‏هاي مختلف.
در قديم شعر مي گفتم ، اما اصلا نمي‏دانستم شعر يعني چه . چه برسد به ساختار آن! اينها را در چند سال اخير ياد گرفته‏ام!آدم‏ها به محض اينكه به راه رفتنشان فكر مي‏كنند ، كج و كوله را مي‏روند ، مثل من!
درختي در بيابان را در ذهنتان فرض كنيد. گاه مسافر خسته‏اي از راه مي رسد و مي‏گويد مي‏شود در زير ساية آن استراحت كرد. كسي كه تاجر است مي‏گويد عجب درختي ، جان مي‏دهد كه از چوب آن استفاده كنم. يعني آدم‏ها از زواياي مختلف به آن درخت نگاه مي‏كنند. شاعر اما فقط درخت را مي‏بيند نه چيز ديگر. همين برخورد صاف و بي‏شائبه است كه شعر را به عرفان نزديك مي‏كند. يعني شاعر در شعرش به نوعي وحدت وجود مي‏رسد. گاه مي‏بينيد شاعر از زيان سنگ هم حرف مي‏زند. انگار به نوعي يگانگي با جهان رسيده است.
شعراي حقيقي ، همان عرفا هستند ...
البته اميدوارم وقتي مي‏گويم عرفان ، ذهنتان سراغ تعاريف مشخص نرود

چند شعر

         آهن و آدم

         با قطار آمد
                         از دهكده‏اي دور ...
                   بهار
         خسته و كوفته و خاك آلود
         نه كسي آمده از شهر به استقبالش
         نه كسي دنبالش
         گيج و تنها و غريب
         دود ، از آهن‏ها بر‏ مي‏خاست
         آه ، از آدم‏ها
         با قطار آمد ، از دور بهار
         چمدانش را از روي سكو دزديدند!

آنام،

ديليمين اوستونه سپدي،

كلمه – كلمه سؤزلري

شعير گؤيردي

ايندي

آغلار– گوله ين آغاجين غم عطرلي گوللري

آياغينا ياراشير!

 ترجمه:

مادرم واژها را

كلمه به كلمه بر زبانم پاشيد

شعر سبز شد

حالا

گلهاي اين درخت خندان- گريان با عطر غمبارشان

پاي انداز زيبائي

براي اوست!

  

طنزنويسي

 ماجراي طنزنويسي من اين جور شروع شد كه منزل پدري من در جواديه بود. يك خانواده بسيار فقير. آن روزها هنوز دانش­آموز دبیرستان بودم! شاید تعجب کنید چون معمولاً در 18 سالگی دبیرستان تمام می­شود ولی بنده سه سال رفوزه شده بودم.من معمولاً در پياده‌روي‌هاي روزانه‌ام خيلي چيزها از داخل جوي آب و كنار ديوار پيدا مي‌كردم. مخصوصاً هميشه دنبال روزنامه و مجله بودم، و هر جا يك تكه روزنامه پيدا مي‌كردم آن را برمي‌داشتم، تميزش مي‌كردم و مي‌خواندمش. يك روز از داخل جوي آب چهار صفحه از يك روزنامه را پيدا كردم كه اسمش «توفيق» بود. تا آن موقع نمي‌دانستم توفيق چيست. آن را بردم خانه و خاكش را پاك كردم و خواندم. خيلي خوشم آمد. تصادفا نشاني توفيق در آن چهار صفحه وجود داشت. آن موقع من با يك دوچرخه قراضه به مدرسه مي‌رفتم و بچه‌هاي جواديه سنگ مي‌انداختند و پره‌هاي دوچرخه‌ام را مي‌شكستند و دنبالم مي‌كردند. يك روز من از زبان بچه‌هاي جواديه شعر گفتم و براي توفيق فرستادم با اين مضمون:

من بچه جواديه هستم آهاي كاكا

ناراضيند خلق ز دستم آهاي كاكا

و به همراه يك كاريكاتور آن را براي توفيق فرستادم. مدت‌ها گذشت و يك روز از توفيق نامه‌اي به دستم رسيد. در نامه كلي تشويق شده بودم و فهميدم مطالبم در توفيق چاپ شده است و آنها انتظارداشتند من به دفتر مجله بروم. من هم يك روز با دوچرخه قراضه‌ام به دفتر توفيق در خيابان استانبول رفتم، با ترس و لرز و خجالت فراوان. آنها باور نمي‌كردند كه اين شعر سراپا شيطنت را من گفته باشم. تصادفاً آن روز جلسه هيأت تحريريه بود و مرا به آنجا بردند. در جلسات تحريريه به سوژه فكر مي‌كردند. يك خبر را جلو من گذاشتند و من هم به سوژه فكر كردم. خلاصه تصادفاً همه سوژه‌هايم تصويب شد و خيلي تشويق شدم. البته اين را هم بگويم كه توفيق بيشتر از كاريكاتور من خوشش آمده بود و من را به آتليه فرستاد كه آقاي درم‌بخش و پاك‌شير هم آنجا بودند. ولي من خودم حس كردم آمادگي بيشتري براي شعر و مطلب دارم. از سال 44- 45 رسماً در هيأت تحريريه توفيق كه آن زمان كوچك‌ترين عضوش من بودم، مستقر شدم.

 

مرگ
از پنجره بسته به من مي‌نگرد
زندگي‌ از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك‌تر شده است
در تنم خرچنگي است
كه مرا مي‌كاود
خوب مي‌دانم من
كه تهي خواهم شد
و فروخواهم ريخت
توده‌ي زشت كريهي شده‌ام
بچه‌هايم
از من مي‌ترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان مي‌آيند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:59  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 نگاه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:41  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

تصاویر پیراسته و تصاویر منزه ، راستگویان دروغگو، دروغگویان راستگو ،خیابانهای شلوغ وشیک ،خیابانهای شلوغ و کثیف ،جیبهای پر ،جیبهای خالی ،خانه های لوکس ،خانه های مقوایی، اتومبیلهای آخرین مدل ،پاهای پیاده ، شکمهای پر،شکمهای خالی،کلاه های گشاد، سرهای بی کلاه، آدمهایی که راه میروند، آدمهایی که راهشان میبرند ، حرفهایی که من میزنم و حرفهایی که تو میخواهی بزنم .

 نگاهت می کنم شاید ترا بشناسم هر چه سعی میکنم برایم ناشناخته ای تو مثل گمشده من نیستی نه پیراهن آبی و قرمز می پوشی نه  با آسمان آشنایی  اصلاً هیچ چیز از تو در تو به یادگار نمانده است، سیاه سفید خاکستری.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:15  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

صبح خواهد آمد

وبه این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:18  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

خیلی ها که اومدن

رفتنشون نگفته موند توی خونه دلا

خاطره ها یه گوشه موند

 

خیلی ها یواشکی غمهاشون رو داد میزدن

چشمهای بارونیشونو

 به بار ابرا میزدن

روزا بیدار می شدن

چشمهاشون آسمونی بود

حسرت خواستنشون

تو آینه ها دیدنی بود

خیلی ها داد میزدن

 حرف دلا رو شنیدن

آخه راستشو بخوای

حرفها گفتنی نبود

حرف دلا خوندنی بود

پشت این پنجره های جورواجور

خاطره ها پر میزدن

پرزدنا دیدنی بود

خیلی ها که اومدن

دروغی ها رو داد زدن

حرف دلا رو نزدن

خیلی ها هم ندیدن

با چه کسی حرف میزنن

 

شبای بی خیالی

رو اشکهای پاک خدا قدم زدن

 

 

خیلی ها که اومدن دست کسی رو ندیدن

توی این تاریکی ها

دستا کجا برق میزدن

 

خیلی ها تو قصه هاشون

همه چیزتموم میشد

خیلی ها هم تو دلاشون

قصه ها نگفته موند

پشت این پنجره ها

 رنگها صداقت ندارن

واژه ها غریبه نو طعم رفاقت ندارن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:57  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

در این اتاق تهی پیکر

انسان مه آلود !

نگاهت به حلقه ً کدام در آویخته ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:18  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

شازده کوچولو از بیابان گذشت و جز به یک گل به چیزی بر نخورد، گلی که سه گلبرگ داشت ، گلی ناچیز ...

شازده کوچولو گفت:سلام.

گل گفت : سلام.

شازده کوچولوبا ادب پرسید: آدمها کجا هستند؟

گل  که یک روز کاروانی را در حال عبور دیده بود گفت:

آدمها؟ گمان می کنم شش هفت تایی باشند. من ایشان را سالها پیش دیدم. ولی هیچ معلوم نیست کجا می شود گیرشان آورد.باد ایشان را با خود میبرد.آدمها ریشه ندارند واز این جهت بسیار ناراحتند.

شازده کو چولو گفت:خداحافظ

گل گفت: به پناه خدا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:10  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:27  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

ساعتی از شب میگذ شت نمیدانست چگونه با واقعیت روبرو شود آرام و آرامتر مثل کسی که برای روبرو نشدن با گرفتاری ها به یک خواب دروغین فرو رفته و میخوابد و میخوابد اما او بیدار بود وبه خیلی چیزها می اندیشید همیشه خانه را از هرمکان دیگری بیشتر دوست می داشت ولی اینک ساعتها بود که در کوچه و خیابانهای این شهر قدم میزد هوا سرد بود اما حس سرما برای او اصلاً مهم نبود دستانش را به جیب کرد و جز سیصد تومان نیافت ناخود آگاه به تحقیر خود گریست اینجا کجاست ؟ تنهایی امانش را گرفته بود تمام سلامت زندگی اش یک خانواده کوچک بود که اینک گل نورسیده اش منتظر رسیدن یک قوطی شیر خشک پستانک را را تند تند به دندان می کشید از خود سوال می کرد مگر می شود؟ دیگر تحمل نداشت راه خانه را پیش گرفت راه تمام نمی شد پای رفتن و پای نرفتن در کنار هم بودند به در خانه رسید بدنبال یک معجزه بود یک معجزه کوچک ،صدای فرزندش را شنید در زد همسرش در را گشود وبا لبخندی امیدوارانه به پیشواز او آمد، سلام؛ در چشمان همسرش غمی بیکران را دید،لحظات به سختی می گذشت ، بدون پول در این شهر چگونه می توان یک قوطی شیر خشک خرید؟ صدای قهقهه مستانه خیلی ها هنوز هم بگوش می رسید! و او تنها امیدش یک کوپن شیر خشک بود .نگاه همسر و صدای گریه نورسیده اش بیانگر این بو که به هر قیمتی باید شیر تهیه کند دوبا ره بدون هیچ مکثی از پله ها پایین رفت و به سمت خیابان راهی شد ،خدایا  نا امیدم نکن. خیابانها و داروخانه ها یکی پس از دیگری به او پاسخ نه می دادند، و نا امیدی را در چهره اش به همراه خجالتی که با کلمه آقا چرا آزادش رو نمی خرید  ؟ آشکارا می شد رویت کرد .ساعت نه و نیم شب بود حداقل پولی را که داشت با دستانش لمس کرد تمامی خیابانها را پیاده طی کرده بود ،به یک داروخانه دیگر رسید بغض گریه تمامی وجودش را گرفته بود با همان وقاری که هیچگاه نمی خواست از دست بدهد در حالی که نمی خواست کسی متوجه بشود پول خرید شیرآزاد را ندارد به فروشنده گفت آقا می بخشید ، شیر خشک کوپنی دارید؟ از پاسخ وحشت داشت از پشت پیشخون صدای خفیفی شنیده شد. بله کوپنهاتون رو بدید ،خوشحالی وصف ناپذیری وجودش رادربر گرفته بود این میتوانست زیباترین صدایی باشد که تا به حال شنیده بود دوباره صدا تکرار شد آقا عرض کردم کوپنهاتون ضمناً سیصد تومان هم بدین صندوق ولی صدایی فراتر از این زمین وفراتر از این آدمها که هنوز به پدرمیخندند ، آن شب در فضا پیچیده بود.

آی آدمها که درساحل نشسته اید...     

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:13  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

آیا تا به حال به معنای زندگی فکر کرده اید؟

هدفتان از زندگی چیست؟

چه چیزهایی در زندگی حق شماست؟

آیا به هدفتان رسیده اید؟

دوست داشتید جواب بدید .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:9  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

عشق یک تجسم معصوم زندگیست

با یک سبد که پر از سیب سادگیست

عشق رنگ و واژه نیست

یک قطعه عشق را هرکسی نمی زند

عشق یک بلور قریب است

در قاب آینه

یک دریاچهً نجیب

عشق رویای سپیدی است

که اندوه مرا می شوید

و به خود می گوید

 گنگی چشم تو دست یافتنی است

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:38  توسط مسعود امیرجلالی  | 

چه روزهایی گذشت و با خود گفتم فردا دوباره خواهد بود و فصلها گذشت باغچه چندین بار مرگ را دید و تولد را ، و من با روزها میمردم در میان صورتکهای هر روزه با خیالاتی دوست داشتنی و حسرت روزهایی که بدون تو گذشت در دورترین فاصله ، اگرچه دستانت را حس میکردم اما آنقدر متعلق به من بودی که از تو بیشتر دور میشدم همیشه منتظر بودم همیشه بعد از اولین دوریمان ،و عادت تلخ فراموشی هیچگاه تنهایم نگذاشت گذشتم تا میان این قواره ها تاب بیاورم، شهرم غریبه بود انگار خاکستری تر از همیشه لذت رنگها را از نقشهای قالی می گرفتم و بر روزهای گذشته می افزودم تا دوری تورا کمتر حس کنم مثل مشقهای ابلهانه مثل ترانه های خاموش مثل روزهایی که پیش پای تو گذشت همانند سایه ای که هیچگاه جدی گرفته نشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:49  توسط مسعود امیرجلالی  | 

چشمها یش را کمی باز کرد ! هنگام خواندن این مطلب به سنفونی 9 بتهون گوش کنید.

رد گرم نور آفتاب از لابلای حصیر به صورتش می سایید  وطعم خنک هوای صبحگاهی را تحت تاثیر خویش قرار می داد کمی لبه پتو را بالا کشید تا نور تیز و بی رحم را از صورتش دور کند و دوباره در لذت خنکای صبح که گرمی پتو را لذت بخش می نمود بخوابد .

 فکر شروع دوباره وکلیشه ای یک روز دیگر رنجش خاصی را بر او مستولی می داشت ، هر شب قبل ازخواب چند دقیقه ای به آسمان  که قرق در  مخمل لاجوردی بیکرانی لمیده و ستاره گان را در آغوش کشیده بود، می نگریست و با ستاره ها حرف میزد آنگاه با خویش فکر میکرد ،شاید فردا روز دیگری باشد ودر این فکر به خواب شیرینی غرق در آمال وآرزوها فرو می غلتید . افسوس که آرزوهای هر شب، او به واقعیت روزمرگی همیشگی می سپارد و اورا ظالمانه تسلیم هیاهوی وحشی و سردر گم کوچه و خیابان و بزرگراههای شهر می سپارد. احساس کرد که دیگر نمی تواند خواب را در چشمانش نگاه دارد، پتو را به کناری زد روی تخت نشست  ودر حالی که با موهایش بازی می کرد به ساعت دیواری نگاهی انداخت ، شاید دیگر گذار ساعتها و ثانیه ها برایش بی تفاوت می نمود .پاهایش خسته تر از آن بود که باز تکرار شوند واین وسعت سرگیجگی را بپذیرند ؛ اما اجبار زندگی بی رحم تر از این بود که حرف او را بفهمد . اینکه او در راه زندگی یک بار دیگر بیدار بود تا همه چیز را ببیند !؟ ودر میان همه اینها تن به یک حرکت تیله ای در استوانه ای دوسوی بسپارد وزندگی کند بدون داشتن تعریفی ازمعنی آن آزارش میداد، صدا بسیار بود اما ای کاش هوایی تازه پیدا بود . بچه ها می دویدند و با شور وخالی عجیب به سوی مدرسه می رفتند ردپای حرکتشان بوی تازگی میداد ، که در حیات ما گم میشد و لحنشان در تبادل با ما تغییر می یافت . او که دیگر نمی توانست از شاخه های درختان کنار خیابان بدون توجه به نگاه عابران حساس با جهشی کودکانه برگی بچیند و لابلای صفحات کتابش بگذارد با خود آرزو می کرد ای کاش مثل بچه های کوچک میپرید و به سختی برگی از درختی میچید و با افتخار پیروزی کودکانه اش را با دوستانش جشن میگرفت .

به موازات خویش هنگامی که طول پیاده رو ها را طی می کرد  جریان سیال گامهای گامهای تکراری عابران را حس می کرد  و گاه در چهره هایشان  جستجو مینمود. آنها کتاب داستانهای سیار بودند ،که در هر صفحه آن رازها نهفته بود گاه با عطر صداقت پیدا وگاه با پستی دروغ همراه .بارها چشمانش را در آینه نگریسته بود هر صبح و شام ، به دنبال صداقت بود و آنر اول در چهره خویش جستجو می کرد ولی همیشه تصویر صداقت را در کودکی می یافت .هنگامی که در عکسی ثبت شده درقاب روی پای مادربزرگ نشسته بود ودر کمال راحتی و سادگی میخندید و به عشقی که بین او و مادر بزرگ مهربانش حاکم بود فکر میکرد نه وبه فکر ژست گرفتن جلوی دوربین و اونهایی که شاید اون عکس رو ببینند . حالا این صداقت کجاست ؟  اینک صداقت در همان قاب عکس خشکیده بود تنها عاملی که باعث میشد هنوز ستارها خانه اش را فرامش نکنند.ولی ترس از اینکه روزی آسمان هم ازآن ما نباشد خیلی آزارش میداد واو را بر آن میداشت که بر روی سقف اتاقش یک آسمان پر ستاره در بستر لاجوردی نقاشی کند تا برای همیشه آن را حفظ کند و اگر روزی لازم شد اون آسمون روبه بچه های دنیا نشون بده وبه اونها بگه آهای بجه ها یه روزی این آسمون با تمام ستاره هاش متعلق به همه بود و آنقدر ستاره داشت که میشد راحت و بدون هیچ واسطه ای به شرط زلالی بااونها حرف زد و حرف هایشان را شنید، در همین عوالم بود که یاد خوابی که دیشب میدید افتاد توی خواب همه جا پر از ترازوهایی بود که آدمها را داخل آنها میگذاشتند و هر کدام را به قیمتی میفروختند؛ او از ترس پشت هر چیزی پنهان میشد تا آنکه ستاره ها به یاریش آمدند واورا از مهلکه رهانیدند همانجا طعم دوستی  با ستاره ها را بیشتر چشید و ستاره ها را پر از زندگی و مهربانی دید ، دوباره فهمید .

در همین حال بود که پسرکی برای واکس زدن پیش آمد و او را از خواب جدا کرد . او پایش را پس کشید و گفت پسرمگه تو مدرسه نمی ری؟ پسرک گفت مدرسه، مدرسه کجاست ؟ و  در حالی که لبخندی بر چهره داشت به آسمان نگاه کرد با انگشت آسمان را نشان داد. پاهای مرد تسلیم دستان پسرک واکسی شد و صدای سمفونی 9 بتهوون در فضا پیچید .

همان شب وقتی که از کار روزانه به خانه باز می گشت ؛ به رنگ فروشی رفت ،تا پیش از آنکه  ستاره ها را از آسمان ما بگیرند روی سقف اتاقش نقاشی شان کند و قاب عکس تمام مادر بزرگ ها و کودکی های بی بازگشت ، را که عطر صداقت می داد.

به نام تمامی انسانها به ثبت برساند پیش از آنکه همه چیز رنگ باخته باشه !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:55  توسط مسعود امیرجلالی  | 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :
” آی آدم ها .. “

و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
” آی آدم ها… “

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:56  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

پشت عشق پنهان مي شوم و
به تو مي نگرم
             مثل هميشه.
چهره ات
مثل كتابي ست
كه در باد ورق مي خورد
ودريا
سطر اول آن است
دريايي كه زيرش با گچ آبي خط كشيده اي.

جادوگر كوچك من!
آفتاب را سر ميز مي آوري
همين طور آب و خاك را
باتو
خيلي چيزها
گرداگرد ما ن مي چرخند
مي خواهي ظاهر شوند
وظاهر مي شوند
سيم هاي تلگراف
پرنده
وگربه اي كه مي لنگد.

كنار تو
من مثل ظرفي قديمي هستم
كه تازه از خاك در آورده اند
ظرفي؛ غم انگيزوبيهوده
ورها
بر دامنه يك روز تازه.
پشت عشق پنهان مي شوم
ودرون و بيرونم
پرازاشكال كج ومعوج.

شعر فوق از اوکتای رفعت است شاعر شورشی ترکیه.

که توسط دوست خوبم رسول یونان به فارسی ترجمه شده من که خیلی از آن لذت بردم شما هم احتمالاْ از خواندن آن لذت خواهید برد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:5  توسط مسعود امیرجلالی  | 

مزه عشق میتونه مثل طعم یه آبنبات عسلی وطنی یا یه شکلات کاکائویی تلخ هشتاد ، نود درصدی سوئیسی باشه عشق شما میتونه از طعم  و مزه هر دوی آنها بهره مند بشه کسی که عاشقه برای رسیدن به مقصود تمامی سعی خودش رو به کار می گیره و مزه رسیدن به معشوق رو با هیچ چیزی عوض نمیکنه، که گاه به ایثار و از خود گذشتگی می انجامه  اما اگر یک اشتباه در تصورما رخ بده ممکنه مابین عشق و هوس سر درگم بشیم واز خودمون در این باره پرسشی به عمل نیاوریم در لابلای هوسهای مشابه عشق عناصر بسیاری از جمله سکس، خودخواهی، غرور،حسادت، جهالت ،بی برنامگی و... حضور دارند ولیکن درک لذت عشق معصومانه و راستین از بزرگترین شاخصه های یک انسان شایسته بشمار میرود راهی برای تکامل وپالایش در راه هدفی والا  مابین وبلاگهای شما اکثریت با عاشقهاست که البته میتونه بسیار نکته مثبتی باشه ، دوست داشتن و دوست داشته شدن که مهربانی و پاکی را درجامعه بسط میده به شرطی که براستی عشق ورزی را دانسته وبه راز بیستون اندیشیده باشیم، در این صورت درود بر تمامی وبلاگ نویسان عاشق که یکی از اونها شمایید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:39  توسط مسعود امیرجلالی  | 

حقیقت مانند آب دریا است چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. فریدریش ویلهلم نیچه

آنکه وجود حقیقی خویش را می بیند ، به راستی واقعیت زندگی را برای خود ، آدمیان و همه چیز دیده است . جبران خلیل جبران

آدمیانی که با دیگران روراست نیستند با خود نیز بدین گونه اند . ارد بزرگ

برادران آیا من سنگدل ام ؟ باری من می گویم : هرچه را که افتادنی ست می باید بیشتر زور داد!
هر چه امروزین است می افتد و بر می افتد ! چه کس می خواهد آن را نگاه دارد ؟ باری من - می خواهم آن را بیشتر زور دهم !
می شناسید شهوتی را که سنگ را به ژرفناهای تند شیب فرو می غلتاند ؟
بنگرید این آدم های امروزین را که چه گونه به ژرفناهای من فرو می غلتاند ؟
برادران من پیش درامد بازیگرانی بهترام یک سر مشق از سرمشق من پیروی کنید !
و به آن کس که پرواز نمی آموزید تندتر افتادن آموزید! . فریدریش ویلهلم نیچه

سردمداران برای آنکه به توفان مردم گرفتار نشوند باید با امواج دریای آدمیان هماهنگ گردند .
مهار دریا غیر ممکن است کسانی که فکر می کنند مردم را با امکانات خود مهار کرده اند دیر یا زود  گم می شوند .  ارد بزرگ 

خرد در پیکار با دیوان برنده ترین سلاح ها است در برابر شمشیر تیز دیو ، خرد جوش است و جان بدان روشن . بزرگمهر بختگان

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 10:53  توسط مسعود امیرجلالی  | 

ویروس عجب پدیده نامردیه  به هر جا که می زنه نه کوچک میشناسه و  نه بزرگ  به هیچ چی رحم نمی کنه مثل این دفعه که زده به ما البته نه به خود ما بلکه به یک پدیده دیگه قرن بنام کامپیوتر ما و حسابی حال مارا گرفته برای همین هم است که بنده دو روزی در خدمتتان نبودم و شما هم از دستم راحت بودید  در حال حاضر هم از جایی دیگر یعنی یک سیستم دیگر در خدمتتان هستم ولی قضیه ویروس خیلی مهم تر از خرابی یک سیستم شخصی است امان از روزی که بلای ویروس همه گیر بشه و از هر طریقی خفت  این و آن را بگیره آنوقت همه جای آدم درد می گیره حتی جیب آدم یا موی سرش آنوقت چه بدبختی ای داره وقتی که یه کلاه سرش می زارن یا ویروس باعث خارش دائمی یه جاهایی از بدنش میشه البته در این مواقع باید به جناب مغزت استراحت بدی یعنی مخ تعطیل که ویروس بیشتر از این گسترش پیدا نکنه وگر نه خدا به دادت برسه بعد هم قبل از اینکه مخت رو تعطیل کنی به یک آدم امین اگه پیدا بشه! سفارش کنی ببرتت پیش یک متخصص البته نه از نوع لئون به هر حال چه میکنه این ویروس.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 9:13  توسط مسعود امیرجلالی  | 

مطالب قدیمی‌تر