تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

 

در مثل مناقشه نیست یادی از جیمز باند میکنیم و می گوییم از این شخصیت بسیار خوشمان می آید و از فیلمهایش لذت می بریم

حالا میرویم سر اصل مطلب ،باندی بر چشم باندی بر لب، و قفلی بر قلب تصویری از زندگی فسیلی والبته باند هایی که یک سری آدمها را به هم گره میزند طرحی از لبخند بر دیوار همیشه روح بخش است، همینطور نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:4  توسط مسعود امیرجلالی  | 




حال و هوای عجیب زندگی در اینجا و خیلی از جاهای دیگه دنیا به یک رقص زیبا احتیاج داره ولی تو این بین خیلی ها شاید بگن گرسنه نموندی که عشق از یادت بره البته رقص زیبا به نظر میاد که با عشق رابطه ای نداره که به نظر من زیاد از آن دور نیست به هر حال مثل همیشه منقدین بسیاری می توانند به اندازه ای که خودشان می فهمند به هر حرف و سخنی ایرادی وارد کنند ولی باز هم میگویم زندگی ما و اونا به یک رقص زیبا احتیاج داره ولی همانطور که می دانید خیلی ها ما و خودشان را از یک رقص زیبا محروم کرده اند والبته رقصهای یواشکی هم معمولاً بی نتیجه اند ،به هر حال باید سعی کنیم از رقص زیبا که لازمه اش البته رنگ زیبا و ریتم زیباست برای رهایی از خستگی و چهار چنگولی زندگی کردن استفاده کنیم رقص زیبا ، گوارای وجود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:17  توسط مسعود امیرجلالی  | 

  

وقتی رنگ زندگی

تو بهت سایه می میره

دیگه ابری نمیاد

که یاد بارون نمیره

آدما خواب می مونن

تو دستهای گم شدگی

واسه دریا می خونن

مرثیه های سادگی

شبهای بی ستاره

پا توی صحرا میزاره

دیگه خورشید نمی خواد

پاشو رو ابرا بزاره

قهتی رنگ خدا

شبو سیا هپوش میکنه

توی این قهر خدا

آسمونا سو نداره

تو بذار دستای نور

پنجره ها رو وا کنه

هر چی بدبوده بره

گم شه ، خدامون بمونه

واسه دل دادگی ها

رنگها صدامون می کنن

تو بیا دوباره شو

رنگها تو راستی می مونن

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 21:55  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

ایرج پزشکزاد  نویسنده شهیربا شناخت کاملی از اهالی میدان زندگی ما به تصویرگری داستانی پرداخت که تاریک و روشن در ذهنیت مارا به بازی میگیرفت وبه دنبال دلایل اعتماد و عدم اعتماد در بین اهالی و همسایگان واقعی و غیر واقعی ما می پرداخت دائی جان ناپلئون تصویری از بی اعتمادی به جهان پیرامون ماست که از خانه تا جهان وسعت می یابد ، این تفکر حاصل تجربه ای است که سالها به طول انجامیده ولیکن ترس بیشتر به واسطه عدم اعتماد به نفس حاضرین در میدان وانسانهایی است که امکان تزلزلشان دائماْ وجود دارد و اهالی خانه ای که خود به تصورات یا افکار دائی جان به تمسخر می نگرند یا به شک.  مش قاسم همراه همیشگی دائی جان نیز که یاری وفادار به اوست و هیچگاه در تایید وی کوتاهی نمی کند همچون پانچو که همراه وفادار دون کیشوت بود  شخصیت ویژه ای در داستان دارد  در هر صورت میتوان مطمئن بود که بازیگر اصلی داستان یک میهن پرست بی مثال  با خصوصیاتی جذاب  و دوست داشتنی است .به هر حال یادی از ایرج پزشکزاد واثر برجسته او دائی جان ناپلئون همیشه جالب و جذاب است.

با درود بر استاد پزشکزاد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:3  توسط مسعود امیرجلالی  | 

مثل اینکه این همه دوست وبلاگ نویس به استثنای بعضی ها که تاج سر من هستند و موجب ادامه جریان حیات در رگهای بلاگ ها. بیشتر از این فضا برای سر به سر هم گذاشتن و گذراندن لحظاتی خوش آنچنان که فقط خود و امثال خودشان بدان پی می برند استفاده می کنند. ویا وارد سیاسی بازی هایی که این روزها به یک بازی سرگرم کننده و خنده آور تبدیل شده می پردازند ، ولی آیا واقعاْ یک وبلاگ نویس میتواند بدون پی بردن به وجود خود و نیازهای واقعی همنوعانش و تلاش برای رسیدن به درک واقعی هستی و انسانیت بدنبال پدیده های دست سوم و چهارمی باشند که به بازیهای زیبای کودکانه توهین می کنند . ویک بازی گنگ و بی عاطیه را شکل میدهند مطمئن باشیم که بسیاری چشمها و گوشها بر لحظات از دست رفته عمر ما خواهند گریست یا به خنده خواهند نشست.

با همه این تفاصیل بخاطر این شگفه از آن عزیزان نیز پوزش میخواهم .   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:13  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

 

یک رویا وقتی شکل می گیره که راه  دستیابی به حقیقت بسته باشه، یانه، یک رویا میتونه در کنار حقیقت حضور داشته باشه تا یک روزی به واقعیت بپیونده ولی در هر شکلی رویا زیباست و به انسان این امکان رو میده که برای لحظاتی هم شده به چیزهایی که میخواد یا آرزوشونو داره برسه و حسشون کنه، مرگ رویا میتونه مرگ امید باشه یا تسلیم در برابر خیلی چیزها ولی ما باید بدانیم که خیلی از رویاهای دیروز به دست آوردهای امروز تبدیل شده اند .

ورویای دانیال

 ساعت ۱۰ شب بود ،دانیال در خیابان راه میرفت هوا سرد بود بطوری که باعث انغباض بدن میشد. وارد یک سوپر مارکت شد. حس خوبی از گرمای محیط به وی دست داد، نمی دانست بدنبال چه چیزی باید بگردد قفسه ها و ویترینها پر از رنگهای متنوع بودند رنگها در کنار نوع کالا ها چشم را خیره می کردند. فروشنده گفت بفرمایید،دانیال به خود آمد و گفت متشکرم لطفاً یک... بستنی قیفی لطفاً. فروشنده با توجه به سردی هوا نگاه با معنایی به دانیال کرد و بستنی را به اوداد این نگاه بارها در طول زندگی برای او تکرارشده بود اودر رویاهای خود همیشه جایی را برای زندگی تصور می کرد که بواسطه هر کاری پاسخی لازم نباشد، خصوصاًوقتی این کار به کسی آزاری نمی رساند ومیتواند حق طبیعی او باشد ، مثل ...     راستی رویاهای شما چه حال و هوایی دارن ؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:41  توسط مسعود امیرجلالی  | 

دیروز با چند تا از دوستان در مورد پرندگان، عشق پرواز ، آزادی و زیبایشان صحبت می کردیم که یکی از دوستان گفت خیلی جالبه من هم عاشق پرنده هاهستم دو روز پیش یه قناری از پنجره داخل اتاق شد نمیدونی از ترس هی خودش رو به در و دیوار می کوبید، گرفتم انداختمش تو یه قفس خوشگل که خیلی وقت بود انتظار یه پرنده  رو می کشید داشتم می اومدم بردم دادمش به خواهر زادم قربونش برم نمیدونی چه کوچولوی نازیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:46  توسط مسعود امیرجلالی  |