تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم


برای اینکه از یک مادر خوب و مهربون حرف بزنی نیاز به بهونه نیست ولی من به چند بهونه به یاد مادرم افتادم یکی  ماه قشنگ آذر دیگری شعر قشنگ دوست عزیزم داور رستمی وند به نام بوی نوازشهای مادرکه من هم برایش یک تصویرگری کرده بودم و در نشریه ای به سال هفتاد و شش چاپ شد  چند روز پیش اون رو توی آرشیوم  دیدم و و فکر کردم که شماهم اون رو توی وبلاگم بخوانید و آخرین بهونه ام این بود که من هم مثل همه بچه ها یی که مادر خوبی داشتن یا دارن دلتنگی هایم رو با این چیزها کم میکنم و به یاد مادرم مبگم...

دلتنگم و مثل همیشه

پیشم نشسته مادر من

گلبرگ های چادر او

گسترده چتری بر سر من


آرامش آغوش مادر

تنها پناه خستگی هاست

باران یک صبح بهاری

در کوچه دلبستگی هاست


با دستهایش میزداید

اشک مرا از گونه هایم

پیچیده بوی جانمازش

در های های گریه هایم


در چشمهای مهربانش

نور خدا را می توان دید

یا میتوان آرامشی یافت

در اوج گریه، باز خندید


بوی نوازش های مادر

بوی گل سرخ و گلاب است

لبخند گرم و آشنایش

عین طلوع آفتاب است


مادرخودش شعر است،پس من

دیگر چه شعری رابخوانم

ای کاش میشد تا همیشه

در بچه گی هایم بمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:41  توسط مسعود امیرجلالی  | 


بزرگ کردن آدمهابا ما کوچک کردن آنهابا شما یا باز هم باما ،ما آدمهای عجیبی هستیم وقتی بخواهیم شخصی را بزرگ کنیم او را به عرش می رسانیم حتی اگر خلاف واقع باشد ، به طوری که او را نیز دچار نوعی از خود شیفتگی می کنیم کار آنقدر بالا می گیرد که لیوان آبش را هم به دستش میدهیم به طوری که نمی گذاریم آب توی دلش تکان بخورد به او می قبولانیم لنگه ندارد و گل بی خوار خداست اگر دنیا یه قهرمان فلان رشته ورزشی یا موقعیت اجتمایی را داشته باشد نام او برازنده ترین است، همه کارهای او الگو می شود و تمامی گفته ها ،حرکات و سکنات او دوست داشتنی و پر از شعور ،اطلاعات ،وبزرگی، قدرت و متانت میگردد.

اما وای به روزی که این قهرمان بزرگ وشایسته مورد بی مهری ما قرار گیرد آنزمان است که آن قهرمان بزرگ و متین و دوست داشتنی کثیف ترین ، نالا یق ترین خقه باز ترین، آدم دنیا می شود یک وصله ناجور اجتمایی دور انداختنی که شایعات پیرامون او هر روز رنگ و لعاب بیشتری به خود میگیرد آنقدر بزرگ و بزرگتر در بدی و زشتی که دیگر قهرمانی برای دفاع نمی ماندو قهرمان گمشده ما به این فکر میکند که ای کاش به همان مس بودن بسنده می کرد. ای کاش میتوانستیم برای همیشه این رسم بد را تر ک کنیم ،ای کاش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:22  توسط مسعود امیرجلالی  | 



 
 
زمان ، داوری سختگیر است . زمان نام بعضی از صاحبان نام و نشان را به طاق نسیان می سپارد. از نو در شکلی کامل به داوری دیگرانی که مو رد پذیرش قرار گرفته اند می نشیند و نام و خاطره آنهایی را که نظرات و آثارشان نقشی فعال در پیشرفت اجتمایی داشته و نیزکسانی را که با دستاوردهای علمی و هنری فرهنگ ما را پر بار کرده اند، با سپاس فراوان حفظ میکند.زمان ،آثار بی ارزش و بی اهمیت،و سره را از ناسره و خطا جدا می کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:43  توسط مسعود امیرجلالی  | 


دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

زنده یاد فروغ فرخزاد

دیشب وقتی آگاه شدم دوست و استادخوبم دکتر منصور تاراجی از دنیا رفت حس عجیبی وجودم را فرا گرفت او انسان بزرگی بود و همچون دوست و استاد عزیز دیگرم زنده یاد  آل ابراهیم که هردو عزیز جایگاه منحصر به فردی در مطبوعات ایران داشتند  از طراوت وتازگی روح و انسانیت خاصی برخوردار بود  اگر چه فاصله سنی زیادی با وی داشتم ولی عصاره جوانی و پر شور ایشان این فاصله را از بین میبرد افتخار من این بود که ایشان دوستی و شاگردی من را به کمال پاس میداشت  و با رفتار متعالی ومتشخص خویش راه اندیشه وشعور را به من می آموخت من بر بدرود استادم گریستم اگرچه او زندگی را کشف کرده بود تا هیچگاه مرگ پایان زندگی او نباشد.یادش گرامی و روحش سعادتمند باد

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:27  توسط مسعود امیرجلالی  |