تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

 

 

یک سلام زود تر از موعد به بهار و فرزندش نوروز راستی عمونوروز کجاست عوض آن حاجی فیروزهارا توی خیابانها می بینیم که آنها هم خود داستانی دارند به هرحال چقدر جانفشانی کردیم تا نوروز بماند سفره هفت سین بماند ماهی قرمز بماند و ایران بماند چقدر تلاش کردیم که کوروش بماند پرسپولیس بماندو چقدر تلاش کردیم و باز هم تلاش خواهیم کرد تا ایرانی بمانیم و از یاد نرویم و آغاز سالمان را در فصل سرور طبیعت قرار دادیم که همه بدانند ما پای درقیر نخواهیم بودچقدر حاسدان برما تاختند چقدردشمنان بر ما ظلم روا داشتند وباز هم ما ماندیم ونوروز را با پایمردی گرامی داشتیم چهار شنبه سوری آغازین بر نوروز را پاس داشتیم اگرچه بر آتش عشق ما بر میهن خاکستر ریختند ولی ما ماندیم تا اینک که بهاری دیگر در راه است و عمو نوروزی که خواهد آمد حتی اگر ما در خواب باشیم.سالتان شاد و پرمهرباد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:28  توسط مسعود امیرجلالی  | 

 

داستان میهمانها و مهمانخانه ها داستانی است تکراری ودربسیاری از مواردناشناخته بعضی وقتها نه مهمان صاحب مهمانی را میشناسد ونه صاحب مهمانی مهمان را اما اتفاق آشنایی به صورت ساده ای شکل میگیرد که بیانش پیچیده است.


زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه«ازاکو» اما

«وازنا» پیداست

گرتۀ روشنی مردۀ برفی، همه کارش آشوب،

برسر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

«وازنا» پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه میهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن نا هشیار

زنده یاد نیما یوشیج

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:4  توسط مسعود امیرجلالی  |