کلودیو کاروویوالی پسر یک نجار اهل ناپل بود که سالها پیش در دوران جوانی به واسطه آنچه او توهم پیچیده می نامید نابینا شد. هنگامی که کلودیو به دنیا آمد سیزده سال از نابینا شدن پدرش می گذشت و کسی فکر نمی کرد نابینایی پدر باعث نابینایی فرزند شود هنگامی که خانواده کلودیو متوجه این نقص دردناک در وجود این کودک زیبا و دوست داشتنی شدند غمی جانکاه خانواده را فرا گرفت پدر افسرده ترین روزهای زندکی را پشت سر گذاشت واز جان دادن به چوبهای خاموش باز ماند ، مادر نیز نقش خود را در روشنایی بخشیدن به خانه به فراموشی سپارد ودر واقع این تمامی خانواده کاروویوالی بودند که در اندوه پیچیده ای به سر می بردند . تا روزی که پدر خانواده پس از مدتی غوغای درون خود را به آرامش فرا خواند وبا خود عهدی دوباره بست آنگاه همسرش ماریانا را پیش خود خواند و به او گفت روبرویم بنشین اندکی جلوتر آنگاه دستانش را پیش برد دستانی که از زخمهای مبارزه با چوبهای خشک دارای ویژگیهای خاصی شده بودند،همچون مهربانی و صلابت، دستهایی که میدیدند. با دستهایش صورت خسته ماریانا را لمس کردو اشک جاری شده از چشمش را که از دو سوی بر روی گونه هایش سرازیر بود پاک کرد و به او گفت ماریانا من میتوام به کمک تو و خدایی که مطمئن هستم کلودیو را بسیار عزیزمی دارد .به خودمان و کلودیوی عزیز کمک کنم اول تو و بعد تمامی خانواده کاروویوالی در این راه بامن سهیم خواهند بود او میتواند بدون داشتن چشمهایش هم از دیوارتاریکی گذر کند و زندگی را با تمامی حس خوشایند پاک و رنگهای بی نظیرش بشناسد حتی بسیار زیباتر از انبوه آدمهایی که چشمانشان هرگز زندگی را نشاخته اند وتصورشان از زندگی بیش از لحظه ای بی مقدار را در خودثبت نکرده است . من بسیار فکر کرده ام ، سالها چشمانم با رنگها، خارج از دیوار تاریکی آشنا بوده اند تا آنگاه که آنهارا توهم پیچیده از من گرفت ولی بعد از آن بود که توانستم بخواهم و بهتر ببینم من تمامی وجودم چشم شد تو نیز با من باش و بدان پسرمان بهتر از هر کسی خواهد دید،من به تو قول خواهم داد. دستان من دروغ نمی گویند چرا که هم میبینند و هم حرف می زنند ، ماریانای عزیزم من دوباره به چوبها جان خواهم داد وتو به خانه ات زندگی خواهی بخشید .
اینگونه بود که کلودیو دوباره متولد گردید تا یکی از بی نظیرترین انسانهای عصر خویش باشد.
