تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار - حکایت این سیاره زیبای آبی و این آدمها

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

 


قصه من و این سیاره زیبای آبی ، شنیدنی است شاید هم دیدنی ، وقتی به دنیا آمدم یک جایی در همین سیاره آبی در جایی که شب بود یا جایی که روز آنطرف یا اینطرف سیاه یا سفید زرد یا سرخ،فرقی نمی کرد،مهم بعد از آن بود آنوقت که فهمیدم باید مشقهای پدرم را دوباره بنویسم همانگونه که پدرم نوشت، و آنگاه دریافتم چقدر مشق های من با مشقهای دیگر آدمها ی سیاره آبی متفاوتند دانستم و ازیاد بردم که پدرهای خوب همه فرزندانشان را مثل هم دوست میدارندمن و تو ازیاد بردیم که مشقهای دیگری را مینویسیم افسوس باید خورد براینکه فراموش کردیم سیاره زیبای آبی را ،مهربانی را، و خدا را ، و اینکه ما هم می توانیم یکدیگر را دوست بداریم و از تاریکی احوال روشنی را نپرسیم که هیچ خبری در تاریکی روشن نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:30  توسط مسعود امیرجلالی  |