تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار - میهمان و مهمانخانه

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

 

داستان میهمانها و مهمانخانه ها داستانی است تکراری ودربسیاری از مواردناشناخته بعضی وقتها نه مهمان صاحب مهمانی را میشناسد ونه صاحب مهمانی مهمان را اما اتفاق آشنایی به صورت ساده ای شکل میگیرد که بیانش پیچیده است.


زردها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه«ازاکو» اما

«وازنا» پیداست

گرتۀ روشنی مردۀ برفی، همه کارش آشوب،

برسر شیشه هر پنجره بگرفته قرار

«وازنا» پیدا نیست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه میهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن نا هشیار

زنده یاد نیما یوشیج

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:4  توسط مسعود امیرجلالی  |