تبليغاتX
زندگی ام را به خودم بسپار - جای خالی قصه

زندگی ام را به خودم بسپار

نوشته هایی بر کاغذ از من و دوستانم

 

من همیشه قصه را دوست داشتم از اول تا آخر قصه  گوش می کردم و به آن و پایان غمها و رنجها فکر می کردم چه شیرین بود وقتی شاهزاده قصه با یک اسب سپید می آمد وجادوگری را که همه چیز را طلسم کرده بود شکست میداد و پرنسس زیبای مهربان را از دست او رها می ساخت آنگاه پرنسس زیبا شیفته او می شد و این آغازی می شد برای یک زندگی شیرین تازه که شیرینی آن را همه لمس می کردند آنگاه بود که من با آرامشی خاص در حالی که ویگن ترانه لا لایی رابا صدای زیبایش میخواندبه خوابی دل انگیز فرو می رفتم . من همیشه قصه را دوست دارم.

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود.

 

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

 

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

 

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سردو سیا قلعهءافسانهء پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج نالهء شبگیر می اومد

 

پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا ! خسته شدین؟

 

 

مرغ پر بسته شدین ؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟

 

پریا هیچی نگفتن، زارو زارگریه میکردن پریا

مثل ابرای باهارگریه میکردن پریا...

                                                            بخشی از شعر پریا سروده زنده یاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:17  توسط مسعود امیرجلالی  |